|
سردشت؛ صداي گرفته يك شهر
بمب شيميايي به اين شهر اصابت كرد كه 4 تا از اين بمبها به مركز شهر و
3 تاي ديگر در يك دره و نزديك روستاهاي سردشت فرود آمد.
نویسنده: مينا شهني
سردشت شهر كردنشين آذربايجان غربي است و
حدود 96 كيلومتر نوار مرزي با كشور عراق دارد. اين شهر در سالهاي جنگ
تحميلي همواره مورد حملههاي رژيم بعثي قرار می گرفت به طوری که گفته
می شود، هواپیماهای عراقی که برای بمباران مناطق مختلف ایران پرواز می
کردند در راه بازگشت باقی مانده بمبهای خود را در سردشت و حومه آن شهر
می ریختند.
البته نکته ای نیز که از دلایل شیمیایی باران سردشت برشمرده می شود؛
مقاومت سرسختانه و مردمی اهالی این شهر بود که هیچ گاه دشمن در نفوذ در
آن منطقه توفیقی نیافت.
هفتم تيرماه سال 1366 مردم بيدفاع اين شهر مورد حمله شيميايي قرار
گرفتند.
7 بمب شيميايي به اين شهر اصابت كرد كه 4 تا از اين بمبها به مركز شهر
و 3 تاي ديگر در يك دره و نزديك روستاهاي سردشت فرود آمد.
بمبهاي اصابت كرده به شهر سردشت راه خروج از شهر را بر مردم بست و اين
گام نخست تشديد فاجعه بود، همين سبب شد كه امدادرساني به مردم را با
موانع زيادي روبروكرد.
بر اساس آمارهاي منتشر شده 130 نفر از ساكنان شهر هماندم شهيد شدند،
همان سال وزارت امورخارجه در نامهاي به سازمان ملل تعداد كشته، مجروح
و بازماندگان بمباران را 4600 نفر اعلام كرد.
برخي آمارها نيز حكايت از 7000 هزار مجروح داشتند. اما آنچه به تازگي
بوسيله بنياد شهيد و امور جانبازان اعلام شد از ميان 50 هزار جانباز
شيميايي شناسايي شده در كشور يك هزارو 324 نفر از اين تعداد اهالي
سردشت هستند.
بسياري از مصدومين به تبريز، اصفهان و تهران اعزام شدند، گروهي نيز پس
از تهران براي ادامه درمان به اتريش، اسپانيا و ... فرستاده شدند.
20 سال پيش، همين روز، در ساعت 5/4 عصر هواپيماهاي عراقي بر بالاي
سردشت اوج گرفتند، زير آمدند، تا آمدند دوباره اوج بگيرند بمبهايشان
را بر سر مردم آوار كردند.
ساعت 5/4 عصر روز 7 تير سال 1366 هواپيماهاي عراقي تمام كينهشان را يكجا
بر سر مردمي ريختند كه بيسلاح و بيدفاع در شهر كوچكي نزديك مرز ايران
و عراق در هواي پاك كوهستان نفس ميكشيدند و به نان و پنيري قانع
بودند.
هواي پاك نعمتي بود كه در ساعت 5/4 عصر از ساكنان سردشت دريغ شد.
مصدومين شيميايي امروز بعد از 20 سال هنوز تعدادشان زياد است. درد دلهاشان
بيشمار و رنجشان بسيار.
روز بمباران به عادت هميشگي، سردشتيها خودشان را به زير زمين خانه
رساندند، گمان ميكردند همچون ديگر وقتها زيرزمين پناهگاه امني است،
مهري ملكاري هم مثل همه مردم شهر پسر يك سالهاش را بغل كرد و تند به
پناهگاه خانهشان گريخت و همه اهالي خانه با شنيدن صفير بيامان
هواپيماها بر آسمان شهر به زيرزمين پناه آوردند، در زير زمين را بستند،
زانوهايشان را بغل كردند و تنگ هم نشستند، سرها در جبين، كودكان در
آغوش و دلهره در وجود.
كودك يكساله بيقراري ميكرد و مادر راهي براي آرام كردنش نداشت،
هواپيماها در آسمان شهر ميچرخيدند و دلهره به دل مردم چنگ ميزد،
چرخيدن هواپيماها بالاي شهر رسم روزهاي جنگ بود، مردم ميگفتند: «خلبان
بايد هدف را پيدا كند.» و همه آرزو ميكردند هدف بعدي نباشند. اما اينبار
هدف خانه مهري بود، بمب طاق خانه را كوبيد، مهيب انفجار، لرزش زمين و
زمان، هجوم خاك چشمها را كور كردهبود، كسي پي در ميگشت، در با موج
انفجار كوبيده و چفت شده بود.
سرفه، سوزش پوست، صداي گريه بچه، در باز نميشد به بيرون راهي نبود،
كسي فرياد كمك را نميشنيد همه شهر صدا بود، ناله و فرياد، زمان به
كندي ميگذشت. كودك ناله ميكرد، انگار صدايش گرفتهبود، زبان بسته نميگفت
از چه مينالد و كمكم صدايش رو به خاموشي رفت. كسي از بيرون صداي حبسشدهها
را شنيد و بالاخره در را گشودند. آنها كه توانستند به زحمت خود را به
بيرون رساندند.
كودك جان داده بود، انگار خفتهبود، مادر توان نداشت بداند كودكش چرا
خفته، نگاه كرد چهره كودك را نميديد چشمهاي مادر ديگر هيچجا را نميديد،
سوزش پوست، تهوع پي در پي امانش نداد.
امروز آه ميكشد، انگار دلش براي فرزندش تنگ شده، آه سردي ميكشد. زير
لب ميگويد:«همه آدمايي كه تو اون زير زمين بودن مردن، همهشون مردن.»
به جز مهري 9 نفر ديگر در زير زمين بودهاند كه همه بر اثر مسموميت
بالا جان سپردهاند.
او چند روز پس از بمباران شيميايي سردشت به بيمارستاني در اسپانيا
اعزام شده و با تلاش كادر پزشكي توانسته زنده بماند و به زندگياش به
عنوان يك مصدوم شيميايي60 در صد ادامه دهد.
مهري حالا يك پسر 9 ساله دارد. ناراحت است از اينكه پسرش به اندازه
بچههاي همسن و سالش شاداب و پرانرژي نيست. ميگويد: «احساس ميكنم
چون من يك مادر شيمياييام بچهام روحيهاش ضعيفه.»
و ادامه ميدهد:«وقتي سرفه ميكنم فكر ميكند، دارم ميميرم.»
ميان حرف زدن سرفه امانش نميدهد سعي ميكند نفساش را تنظيم كند،
آهسته حرف ميزند. كلمه به كلمه انگار از شدت گرفتن ناگهاني سرفههايش
در هراس است. بزرگترين مشكل مصدومان شيميايي سردشت دور از دسترس بودن
دارو و پزشك است. مهري بعد از 20 سال هنوز هم بايد هر ماه يكي دوبار
براي انجام كارهاي پزشكي به تهران بيايد تا زير نظر دكتر متخصص به
درمانش ادامه بدهد.
هرگز نميتواند جاهاي شلوغ برود. رفتن به مهماني، عروسي، عزاداري برايش
ناممكن است، چهارديواري خانه تنها مأمني است كه در آن جا خوش كرده
است. هر بوي خوش و ناخوش برايش سم است. اگر همسايه قصد كند نان خانگي
بپزد سرفههاي بيامان مصدوم شيميايي اشك به چشمش ميآورد. معتقد است
كه اگر مردم همين سردشت اطلاعات بيشتري درباره مصدومين شيميايي داشتند
بهتر ميشد زندگي كرد.
چميگويد:«مصدوم شيميايي چون از نظر ظاهري و دست و پا سالم است مردم
فكر ميكنند هيچ مشكلي ندارد، باور نميكنند كه نفس كشيدن با اين ريههاي
خراب براي ما چقدر سخت است.»
آخرين جملهاش اين است: «سن كه بالا ميره ما هم حالمون بدتر ميشه،
بدن ديگه تحمل نداره، زندگي براي مصدوم شيميايي روز به روز سختتر ميشه.»
هيرو يگانه كم سن و سالتر از آن به نظر ميرسد كه مصدوم شيميايي 40
درصد باشد. 22 سال دارد و در 2 سالگياش از كوچكترين افرادي است كه از
بمباران جان سالم به در بردهاست.
با خنده ميگويد:«من شانس آوردم، همه بچههايي كه تو بمباران سال 66
بودن مردن، اما من زنده موندم.»
هيرومهمترين بخش خوششانسياش را مربوط به اعزامش به اتريش ميداند.
چيزي از بمباران به خاطر نميآورد همانگونه كه چيزي از 2 سال نخست
زندگياش كه در سلامت زندگي كرده به خاطر نميآورد. تا يادش ياري ميكند
عنوان مصدوم شيميايي را همراه با همه تنگ نفسيها يدك كشيدهاست.
ميگويد:«برايم تعريف كردند كه تو يكي از بيمارستانهاي تبريز منو
گذاشتن تو اتاق مردهها.»
عكسش را نشان ميدهد با تني تمام سوخته، جاي تاولهاي بزرگ تركيده روي
تن كودكي 2 ساله در عكس هويداست. كودك روي تخت بيمارستان از درد به خود
ميپيچد و صورت را با هر دو دست پوشانده، پيوسته تكرار ميكند كه شانس
آورده تمام همسنو سالهايش جان سپردهاند، هيرو خوششانسياش را در
زنده ماندن باور كردهاست.
حالا كودك 2 ساله آن روزها منتظر مادر شدن است. يك ماه ديگر هيرو مادر
ميشود، سخت نفس ميكشد، انگار يك لحظه هم فكر نكرده كه ممكن است
بارداري براي سلامتياش خطرناك باشد، بچهاش دختر است، تنها آرزويش اين
است كه بچهاش سالم باشد، همين.
از اينكه هنوز مردم شهر دانستههايشان از وضعيت مصدومان شيميايي اندك
است رنج ميكشد. بسياري از مردم تصور ميكنند كه بيماري شيميايي واگير
دارد، به همين دليل گاهي برخوردشان خيلي براي هيرو سنگين بوده، تمام
سالهاي 22 سال عمرش را در گيرودار اين برخوردها بودهاست.
دو سال قبل وقتي 20 سال داشته، جواني از همشهريانش به خواستگارياش
آمده، و زندگي مشتركش را از همان هنگام آغاز كردهاست. معتقد است
چگونگي زندگي خانوادگي وقتي يكي از طرفين مصدوم شيميايي باشد بستگي
كامل به درك متقابل دارد.
چه بخواهيم، چه نخواهيم ناچاريم بپذيريم كه زندگي يك مصدوم شيميايي
شرايط ويژهاي دارد.
درصد مصدوميتش طي سالها رو به افزايش است اول 20 درصد بعد 30 درصد و
فعلاً بر اساس مدارك و اسناد پزشكي هيرو 40 درصد مصدوميت شيميايي دارد.
به اتكاي بنيه و نيروي جوانياش خيلي به دكتر مراجعه نميكند، ميگويد:
«اينجا دكتر مخصوص نداريم، هر موقع دكتر جانبازان بياد و من باخبر بشم
سعي ميكنم برم اما اومدن اين دكتر هم زمان مشخصي نداره.»
از اينكه پزشك عمومي درمانگاه جانبازان اطلاعات لازم را درباره يك
مصدوم شيميايي ندارد گلهمند است در هر مراجعه به دكتر عمومي درمانگاه
تنها يك ويزيت ساده و معمولي شده و اين كلافهاش كردهاست.
ميگويد:«هر وقت احساس ميكنم بيماريام داره پيشرفت ميكنه، ميرم پيش
يه متخصص تو تبريز يا تهران.»
واكسن سرماخوردگياش را اما هميشه ميزند تا از كابوس سرماخوردگي رهايي
يابد.
با اينكه نفسش تنگ است سعي ميكند اسپري اكسيژن هم كم مصرف كند تصورش
اين است كه استفاده از اين اسپريها تأثير منفي به دنبال دارد، خدا ميداند
شايد فكر ميكند اينجوري براي جنيناش بهتر است.
هيرو هيچ از بمباران سردشت به خاطر ندارد آنچه از خودش هنگام بمباران
در ذهنش نقش بسته همه از واگويههايي بزرگترهاست، همه آنچه در ذهنش
مانده رنج تنگي نفس، سوزش چشم و خارش پوست است كه انگار در اندرونش با
او زاده شده و تمام اين سالها تركش نكرده و نميكند.
قصه مادري كه 20 سال بعد منتظر به دنيا آمدن فرزندش است البته با حكايت
غريبانه مادري كه 20 سال است دو فرزند مصدوم شيميايي دارد متفاوت است.
مهري شافعي سال 1366در سردشت معلم مدرسه ابتدايي بوده، روز حادثه را با
بسياري از جزئياتش به خاطر ميآورد، تا آنجا كه چشمانش ديده رنگ هواي
شهر را هم به خاطر دارد.
خوب به خاطر دارد كه در آخرين روزهاي سال تحصيلي 66-65 به شاگردانش راههاي
مقابله با بمباران شيميايي را سر كلاس آموزش دادهاست.
ميگويد:«از طرف آموزش و پرورش جزوههايي به ما دادهبودند كه توضيحات
كوتاهي درباره اقدامات پس از بمباران شيميايي در آن بود و گفته بودند
از روي همين جزوهها به شاگردانمان آموزش بدهيم، ما هم آخرين روزهاي
سال تحصيلي سعي كرديم به بچهها ياد بدهيم چهكارهايي را بايد انجام
بدهند.»
مهري شافعي تمام سعياش را كرده كه به شاگردانش بياموزد هنگام بمباران
شيميايي به ارتفاعات پناه ببرند با آب تنشان را بشويند و حوله خيس
جلوي بينيشان بگيرند، كارهايي كه خودش نتوانست هنگام بمباران شميايي
انجام دهد.
شواهد ديگري هم هست كه نشان ميدهد، شهر در معرض بمباران شيميايي بوده،
شهر منتظر بخار مسموم بمبها بوده به دانشآموزان هشدار داده بودند،
هشدارهايي كه هرگز كسي مجال نيافت تا آنها را عملي كند.
روز بمباران شيميايي مهري شافعي دست سه دخترش را گرفته رفته خانه
خواهرش مهماني، بمبها كه بر سر شهر آوار شده اينقدر حواسش پرت بوده كه
همراه بقيه كساني كه در خانه بودند، رفته زيرزمين حتي يادش نيامده كه
خودش بارها به شاگردانش سر كلاس درس تاكيد كرده كه به ارتفاعات بروند.
ميگويد:«در اون شرايط آدم اصلاً نميدونه چهكار بايد بكنه، وقتي
مادر شوهر خواهرم فرياد ميكشيد كه بياييد زير زمين من هم بچهها را
كشان كشان بردم زيرزمين و همه با ترس و دلهره توي زير زمين مانديم.»
شافعي بعد از مدتي متوجه وضعيت متفاوت اين بمباران با ديگر بمبارانها
ميشود.
چشمانش را نم اشك برميدارد:«بوي لاستيك سوخته ميآمد، بوي گاز، بوي
دود چيزي شبيه بخار حمام از سقف زير زمين آرام آرام به زمين مينشست،
بچهها به سرفه افتادند، صداي مردم از بيرون كه فرياد ميكشيدند
شيمياييه، شيمياييه و...»ميان بغض و اشك ميگويد:«نميدونم چرا دير
متوجه شدم.» و جملهاش را تكرار ميكند.
بالاخره همسرش ميرسد و آنها را به سرعت از زير زمين بيرون ميكشد، كار
از كار گذشته، شبنم 6ساله، شهلا 3ساله و ناهيد 2 ساله اوضاع خوبي
ندارند.
خودشان را به خانه ميرسانند، سوزش پوست امان زن را بريده بچهها مدام
سرفه ميكنند، بالا ميآورند و چشمهايشان را با دست ميمالند، آب قطع
شده نميتوانند تن بچهها را بشورند، به پايگاه امداد پزشكي ميروند
چشمهايشان را ميشويند و به مرد خانواده ميگويند:«اگر بهتر نشدند
دوباره بياييد.»
هيچكس بهتر نميشود، زن همسايه به كمك ميآيد مادر خانواده را به خانهاش
ميبرد آب از چاه ميكشد بر سر زن ميريزد، لحظهاي تسكين و دوباره بي
قراري. هر چهار نفر را اعزام ميكنند.
مادر ميگويد: «ديگه چشمهام نميديد يادم مياد توي يك اتوبوس بوديم كه
صندليهاش رو درآورده بودند، صداي دخترهام رو ميشنيدم، سعي ميكردم با
دست پيدايشان كنم، لحظهاي بعد انگار از حال ميرفتم، ناله بچهها را
گم ميكردم، تا حالم بهتر ميشد به تكاپو ميافتادم بلكه پيدايشان كنم،
لبهايم سوخته زبانم يك تكه تاول بود در دهانم توان حرف زدن نداشتم.
ديگه احساس ميكردم بچههام رو دارم فراموش ميكنم.»
از تبريز بلافاصله با هليكوپتر به تهران اعزام شدند و ديگر دختر كوچكش
را نديد، بعدها به او گفتن كه كوچكترين دخترش امان بريده و چند روزي
بيشتر دوام نياورده است.
اينها را كه ميگويد حسرت از نگاهش پر ميكشد به سنگ قبر كوچكي كه داغ
بزرگي است بردلش.
20 سال با همه چيز جنگيده كه سلامتي را به دو دخترش برگرداند. او هم ميگويد
شانس آوردهاند كه به اسپانيا اعزام شدند.
دو هفته بعد به اسپانيا اعزام شده همراه دو دخترش و 45 روز بعد برگشته
چند ماهي تهران بستري بوده و بالاخره برگشته سر خانه و زندگياش،
دردمند، بيمار و ناتوان با دو دختركي كه مصدوم شيميايي بودهاند.
چشمانش پس از پيوند قرنيه هم بهبود نيافته چشم راست پيوند را پس زده و
او با تكيه بر چشم چپش در حاليكه عينكي با نمره 6 برايش تجويز شده به
سختي سالهاي بعد هم سركار حاضر شده، از شرايط كارياش در ماهها و سالهاي
بمباران گلهمند است.
«اگر حمايت و همدردي همكارانم نبود، دوام نميآوردم. چند ماه بعد از
بمباران ابلاغيهاي براي خدمت در يك روستاي نزديك اروميه برايم ارسال
شد، در حاليكه من هنوز در بيمارستان بستري بودم، سالهاي پس از آن
همواره ناچار بودم به كارم به عنوان يك معلم ادامه بدهم، روزهايي كه
نياز داشتم در خانه بمانم استراحت كنم و به دو دخترم برسم همواره ميانه
راه مدرسه و خانه سپري شد هيچكس به خودش نگفت اين زن با اين همه مصيبت
نيازمند يك سال استراحت در خانه است، من حق داشتم ديگر سر كار نروم،
بايد ميماندم خانه فرسوده بودم اما به ناچار تا سالها بعد ادامه دادم
تا به مرز بازنشستگي برسم.»
گاهي در ماه ناچار بوده 2 تا 3 بار براي ادامه درمان خود يا دخترانش به
تهران بيايد، كاري كه هنوز هم به ناچار ادامه ميدهد.
خستگي از آهنگ كلامش هويداست وقتي ميگويد:«دكترها تعجب ميكردند كه من
با اين سماجت ميان اروميه و تهران پي درمانم.»
حالا آنچه برايش مانده رنجي است كه برده و دختراني كه يكي 25 و ديگري
40 درصد مصدوميت شيميايي دارند و خودش كه شبها را با سرفه صبح ميكند.
تمام اين سالها دور از دسترس بودن امكانات درماني برايش زجرآورتر از
تحمل سوزش و درد و ديدناكافي چشمانش بوده.
آه ميكشد، انگار دنيا را براي مظلوميتش به شهادت ميخواند از دوست
شهيدش نقل ميكند:«ما فراموش شدهايم.»
و ادامه ميدهد:«اينجا صداي اغلب مردم شهر گرفتهاست، ريههاشان
فرسوده است، راه هوا بر گلوهاشان بسته است.»
پایان
|