فارسی |العربیة| English



گفتگو با جانباز شیمیایی دکتر "حسن سقط فروش" تنها پزشك حاضر در سردشت در روز هفتم تیر ماه 1366

حسن سقط فروش پزشك جوان سال هاى ۶۵ و ۶۶ كه امروز «متخصص قلب» است. زمانى كه شهر سردشت هدف بمباران شيميايى عراق قرار گرفت، جوان ۲۹ ساله ای بود و آن زمان در كسوت سربازى داوطلب در منطقه مشغول به خدمت بود.

او تنها پزشك متخصصی بود كه در شهر حضور داشت.
نوزده سال پيش، زمانى كه سردشت بمباران شيميايى شد شما به عنوان تنها پزشك متخصص درمان مصدومان شيميايى در شهر حضور داشتيد. شرايط شهر چگونه بود و شما چطور به اين منطقه اعزام شديد؟
من از يك ماه پيش از بمباران به عنوان پزشك شيميايى اعزام شدم. داوطلبانه درخواست كرده بودم كه از بيمارستان بقيه الله تهران به منطقه شمال غرب كشور منتقل شوم و يادم هست كه روز اول با درخواست من مخالفت شد، اما من دلايلى براى خودم داشتم و بالاخره موافقت شد.
داخل شهر هيچ گونه آمادگى براى مقابله وجود نداشت، گرچه تعداد جمعيت هم كم بود. چون انتظار نداشتيم كه شهرها و مناطق مسكونى بمباران شيميايى شود.
ما در منطقه اى واقع در ۱۵ كيلومترى سردشت به سمت مرز عراق موسوم به «هاوار سليمان» امكانات شيميايى مان را مستقر كرده بوديم كه شامل داروهاى شيميايى، كيت هاى تشخيصى، حمام هاى صحرايى و اورژانس پزشكى شيميايى بود.
امكانات در آنجا مستقر شده بود تا در صورت بمباران شيميايى، مصدومان سريعاً حمام كنند تا مانع از جذب بيشتر آلودگى شود و بلافاصله آنژيو كت و سرم تيوسولفات سديم تزريق شود.
داخل شهر هم سالن واليبال پشت فرماندارى به عنوان نقاهتگاه با حدود ۷۰ تخت آماده شده بود.
اشاره كرديد كه انتظار نمى رفت شهر بمباران شيميايى شود. زمان، زمان جنگ بود و سردشت هم يك شهر مرزى بود كه اين احتمال نمى بايد دور از ذهن باشد كه منطقه مسكونى بمباران شيميايى شود.
بله، سردشت هر روز در معرض بمباران قرار داشت چون تمام هواپيماهايى كه وارد ايران مى شدند، در بازگشت بمب هاى اضافى شان را در سردشت مى ريختند و اين يك روال عادى بود اما واقعاً انتظار بمباران شيميايى نداشتيم.
شما در روزهاى پيش از بمباران شيميايى در سردشت چه مى كرديد؟
صبح ها به نيروهاى بسيج و امداد، آموزش مى داديم و بعدازظهرها هم با همكاران پزشك مشغول درمان مصدومان و بيماران معمولى بوديم. اما روز بمباران، حدود ساعت ۴ بعدازظهر من روى يكى از تخت هاى داخل سالن نقاهتگاه مشغول استراحت بودم.
چند نفر از نيروهاى بسيجی هم بودند. ناگهان صداى انفجار آمد. اما صدا آن قدر گنگ بود كه فكر كرديم خارج از شهر است. يك آمبولانس در اختيار من بود. سوار شدم و از مقابل مغازه رنگ فروشى كه بمب در آن افتاده بود رد شدم. مغازه خراب شده بود و دود غليظى از پنجره هاى شكسته مغازه بيرون مى آمد. به نظر مى رسيد كه مغازه تركش خورده و فكر من به بمباران شيميايى نرفت.
به بيمارستان رفتم و آنجا صحبت از بمباران شيميايى بود. متاسفانه كيت هاى تشخيصى هم در منطقه آوارسليمان بود و بنابراين نمى توانستيم از ظاهر بيماران، مصدوميت شيميايى را تشخيص بدهيم. بلافاصله به طرف نقاهتگاه حركت كردم.
دو سرباز نگهبان مقابل فرماندارى بودند كه حالتى خواب آلوده داشتند و به شدت وحشت زده بودند. آنها را سوار آمبولانس كردم و به داخل نقاهتگاه بردم.
در فاصله اى كه ماسك و لباس هاى محافظ را پوشيدم و به سراغ دو سرباز برگشتم ديدم كه تاول ها بر بدن آن دو سرباز ظاهر شده بود و تازه آن زمان فهميدم كه منطقه با گاز خردل شيميايى شده است.
چون تا آن زمان نمى دانستيم كه گاز خردل يا اعصاب استفاده شده است، بلافاصله به نيروهاى سپاه اعلام كردم كه به مردم بگويند شهر بمباران شيميايى شده است. آن زمان حدود ۲۰ دقيقه از انفجار مى گذشت.
بعد از بمباران شيميايى، چه مدت لازم است تا آلودگى در سراسر شهر منتشر شود يا افراد بتوانند خود را از آلودگى حفظ كنند؟
در مورد گاز خردل تا زمانى كه بمب خنثى نشده اثر آن در منطقه باقى مى ماند. من مصدومی داشتم كه تا ۴۰ روز بعد از بمباران سالم بود اما روز چهلم به خانه شان رفته و لباس هاى روز اول بمباران را پوشیده و بلافاصله آلوده شده بود.
متاسفانه گاز خردل، گاز سنگين و ماندگارى است و بيشترين صدمه را وارد مى كند.
به روز بمباران برگرديم. زمانى كه با ديدن تاول ها بر پوست بدن آن دو سرباز به بمباران شيميايى با گاز خردل اطمينان پيدا كرديد...
متاسفانه تعداد نيروهاى كمكى و آموزش ديده ما كم بود. و بدترين مشكل اين بود كه آب تنها حمامى كه بين فرماندارى و نقاهتگاه قرار داشت قطع شد و بنابراين ما از امكان شست و شوى اوليه براى مصدومان هم محروم شديم و متاسفانه تمام افرادى كه وارد نقاهتگاه شدند به دليل وضعيت لباسى كه بر تن داشتند سريعاً ظرف ۵ دقيقه آلوده شدند.
يادم مى آيد كه در دو، سه ساعت اوليه تعدادى از مسئولان شهر براى آمارگيرى به نقاهتگاه آمده بودند و متاسفانه همگى آلوده شدند. كمبود امكانات كار ما را بسيار سخت كرده بود. وضعيت دارويى خوب بود اما به خصوص به افرادى نياز داشتيم كه تزريق وريدى بلد باشند و تزريق سرم تيو سولفات سديم هم حداقل۵،۶ دقيقه وقت مى گرفت.
وضعيت روحى شما در ساعات اوليه پس از بمباران چگونه بود؟
تا يك ساعت بعد از بمباران كه نيروهاى كمكى از شهر آمدند، از مردم درخواست مى كردم هر فردى را مى شناسند كه بتواند تزريق وريدى انجام دهد به نقاهتگاه بياورند.
حال روحى خوبى نداشتم و احساس تنهايى شديدى پيدا كرده بودم علاوه بر آنكه هيچ كس نمى دانست كه تا نيم ساعت بعد چه خواهد شد. چه بلايى برسرمان مى آيد، آيا ما هم شيميايى مى شويم يا نه، تعداد مصدومان چقدر افزايش مى يابد و...متاسفانه مشكل اعزام داشتيم. اعزام زمينى از غروب به بعد به هيچ وجه ممكن نبود چون تامين جاده نداشتيم و اعزام از طريق هلى كوپتر انجام مى گرفت.
شما در حين انجام وظيفه، شيميايى شديد. اين اتفاق چگونه افتاد؟
ما لباس هاى بادگير به تن داشتيم، بيش از حد عرق كرده بوديم و دچار استرس شديد هم بوديم. هواى نقاهتگاه گرم و طاقت فرسا بود. ساعت 30/11 شب دختربچه ۵ ساله اى را آوردند. گرفتن رگ براى چنين سنى بسيار سخت است اما بايد انجام مى شد.
من ماسك زده بودم تا از مجراى تنفسى آلوده نشوم. اما با داشتن ماسك، گرفتن رگ غيرممكن بود. يك لحظه تصميم گرفتم كه رگ دخترك را بگيرم. ماسك را درآوردم، رگ دختر را گرفتم و تزريق را انجام دادم.
حدود ۱۰ دقيقه اى گذشت كه احساس سوزش و تهوع و استفراغ كردم. آلوده شده بودم. همكاران مرا به بيمارستان بردند. حمام كردم و سرم تيو سولفات سديم زدم، اما در آن لحظه چشمانم هم دچار سوزش شده بود.
يك ساعت از نيمه شب گذشته بود كه قرار شد مرا زمينى و با آمبولانس اعزام كنند.
صبح به مهاباد رسيديم. به بيمارستان رفتيم اما كادر بيمارستان اجازه ورود نمى دادند و به شدت ترسيده بودند. من خودم را معرفى كردم و گفتم كه فقط مى خواهم دوش بگيرم، مسئول بخش گفت: اگر شما را پذيرش كنيم حتماً به دنبال شما، افراد ديگر هم اعزام خواهند شد. به او اطمينان دادم كه حتى در اين صورت مى توانم دستورات درمانى و دارويى بدهم. بالاخره با اجازه رئيس بيمارستان به من اجازه دادند كه حمام كنم.
بعد از آن به اروميه اعزام شدم، سه روز در بيمارستان بسترى بودم و روز چهارم، مسئول بهدارى شمال غرب به عيادتم آمد. هنوز جراحت سوختگى و تاول روى بدنم بود سوزش چشم داشتم و لباس راحتى پوشيده بودم.
هنگام رفتن گفت: من به سردشت برمى گردم شما كارى ندارى؟ گفتم: من هم با شما مى آيم. گفت با اين وضع؟ گفتم شما مسئول من هستى. اگر قبول مى كنى با همين لباس مى آيم، به سردشت برگشتيم و بقيه مجروحان را درمان كردم.
چرا بعد از مجروحيت به شهر بازگشتيد؟
مصدوميت من آنقدر شديد نبود كه مانع از كارم شود. شايد در خانه ام مى توانستم بيشتر استراحت كنم ولى به عنوان يك پزشك بايد برمى گشتم. من احساس مى كردم كه در سردشت به من نياز دارند و اين بازگشت هم به من صدمه اى نخواهد زد؛خيلى ها به من تلفن مى زدند و مى گفتند ما رفتيم، خداحافظ...
پس چرا شهر را ترك نكرديد؟
من به رفتن از شهر فكر كردم. يك لحظه همان زمانى كه بالاى سر آن دختربچه ۵ ساله بودم. يا بايد مى رفتم يا مى ماندم.
اگر مى رفتيد چه مى شد؟
تا پايان عمر دچار عذاب روحى بودم.
و آن زمان وسوسه نمى شديد كه بگوئيد من هم مى آيم؟
هيچ گاه، فقط همان يك بار. فقط همان بار به فكرم رسيد كه يا بايد بروم يا بمانم... كه ماندم.
آيا زمانى كه در سردشت بوديد معناى واژه «بحران» را لمس كرديد؟
بله، چون انتظار اين فاجعه را نداشتم و آن زمان مفهوم بحران را لمس كردم.
v بدترين خاطره شما از جنگ چيست؟
فكر مى كنم يك ساعت بعد از بمباران شيميايى بدترين لحظات زندگى ام در طول جنگ باشد چرا كه با خيل عظيم قربانيان بمباران شيميايى مواجه بودم و مى خواستم بيشتر از آنچه كه در توان دارم در خدمت مصدومان باشم كه متاسفانه چنين نشد و شيميايى شدم.
پس از بازگشت از سردشت چه كرديد؟
من مردادماه به اروميه برگشتم. پيش از خدمت سربازى، در امتحان رزيدنتى شركت كرده بودم و در مردادماه به من خبر دادند كه در امتحان قبول شده ام. بنابراين اسفند سال ۶۶ براى گرفتن تخصص به تهران آمدم. از دانشگاه تهران تخصص قلب وعروق گرفتم و دوباره به اروميه بازگشتم. - آثار مصدوميت شيميايى براى خودتان چه بود؟
تاول هايى در بدنم ظاهر شد كه تاول هاى سوختگى معمولى بود و واقعاً تا یک سال پیش هيچ گاه به عوارض مصدوميت فكر نكردم و بالطبع كسى از مسئولان هم نمى دانست كه من شيميايى شده ام.
 

پایان.
 

 





تمام اطلاعات و حقوق مربوط به این ویژه نامه مربوط به پایگاه اطلاع رسانی قربانیان سلاح های شیمیایی میباشد.