|
خاطرات جانباز شيميايي حسين محمديان از بمباران شیمیایی
سردشت
مقدمه:
آن چه پيش روي داريد شرح وقايع و حوادثي است كه پس از بمباران شيميايي سردشت در روز
هفتم تير ماه 1366 و بعد از آن براي من پيش آمد، خاطراتي كه از ذهن براي من و
بسياري ديگر فراموش نشدني هستند.
به دنبال مصدوم شدن و هنگام بستري در بيمارستانهاي مختلف، يادداشتهايي را بر
ميداشتم.
نوشتن برايم قوت روحي فوق العادهاي ايجاد ميكرد، همچنين به نظرم آمد رويدادها،
گفتهها و شنيدههاي تلح و شيرين بسياري را كه شاهد و ناظر آن بودهام، اگر ثبت
نگردد فراموش خواهند شد و من حيفم آمد. بعد اين فكر در من پيدا شد كه اين نوشتهها
خود كمكي در زنده نگه داشتن آن چه ميخواستم ميباشد.
لذا بلافاصله بعد از ترخيص از بيمارستان «گموزيوجاي» اسپانيا،- كه در ادامه معالجه
سر از آن در آوردم- شروع به تكميل نوشته هايم نمودم.
هنگام بستري بودنم به دليل عدم بينايي كافي، تنها ميتوانستم به طور بسيار خلاصه با
نوشتن يك كلمه يا جملهاي كوتاه، تنها اشاره اي به آنچه روي داده بود يا جريان داشت
بنمايم، بلكه بعد كه سلامت خود را بازيافتم همين مختصر براي من كليد و راهنمايي
باشد تا ماجرا را به تفصيل بيان نمايم. اگر چه نوشتن اين مختصر هم به دليل فشار
شديدي كه به چشمانم وارد ميكرد، برایم سخت و درد آور بود، به طوري كه اطرافيانم
مرا از نوشتن منع ميكردند و عدهاي بدون اين كه احساس مرا درك نمايند، به گمان خود
مرا ديوانه و عقل از دست داده به حساب ميآوردند.
سردشت، هفتم تيرماه 1366
و با اين همه ما به اين جهان نيامدهايم كه به آساني بميريم آن هم در سپيده دمي كه
بوي ليمو ميآيد. «يانيس ريتسوس»
هفتمين روز تابستان سال 1366 بود. بهار، فصل گلها، فصل زيباييها و طراوت پايان
يافته بود. آيا مقدر بود كه همراه با آن طراوت و شادابي زندگي هم از شهر ما رخت
بربندد؟!
ساعت سه بعد از ظهر به ديدن دوستم رفتم كه قهوه خانه بسيار محقر و سادهاي را اداره
ميكرد. مدتي با هم نشستيم. هوا بسيار گرم و داخل قهوه خانه گرم تر، چون ديوارههاي
آن از حلبي بود و جوشيدن سماور هم مزيد بر علت شده بود.
پس از نيم ساعت گفتگو از دوستم خداحافظي كرده، راهي خانه شدم.
بنا به سفارش مادرم براي خريدن مواد خوراكي به بازار رفتم. ساعت «حدود چهار و ده
دقيقه عصر» بود.
صد قدمي از منزل دور شده بودم كه؛ ناگهان صداي غرش هواپيماهاي جنگي فضا را پر كرد و
همه سراسيمه از مغازه و منزل بيرون زدند. بلافاصله براي پناه گرفتن روي زمين، درست
كنار ديوار كوتاهي كه به دور چشمه اصلي شهر به نام «سرچاوه» كشيده شده است، دراز
كشيدم.
ما بمبارانهای متوالي را تجربه کرده بودیم و از نوع صدا و غرش هواپیماها پی می
بردیم كه آيا بمب مياندازد يا نه؟!
اين بار هم صدا، صداي بمب انداختن بود. پس از يكي دو ثانيه صداي انفجارهايي كه
چندان نزديك نبود به گوش رسيد. حدس زدم بايد خارج شهر را زده باشد.
بلند شدم و اطراف را نگاه كردم. حدسم درست بود. گرد و خاك از پشت كوه «گرده سور»
ديده مي شد. در حالت دراز كش سرم را بلند كرده به آسمان نظر انداختم تا شايد
هواپيما را ببينم. براي يك لحظه سه نقطه نوراني مثل جرقههاي آتش را كه به سرعت از
بالا به پايين ميآمدند ديدم.
متوجه شدم كه اين نقطههای روشن، بمب هستند، ديدن همانا و انفجار همانا.
«درست دور و بر خانهمان» بود. اندوه شديدي به من دست داد. بغض گلويم را فشرد و
حالت گريه پيدا كردم. در اين حال در چشمانم سوزشي احساس كردم.
ثانيههايي پس از انفجار وقتي متوجه شدم سالم هستم به سرعت به طرف خانه دويدم. با
اين خيال كه خانواده را از زير آوار در بياورم، چون احتمال ميدادم بمب به آنجا
اصابت كرده و ويران شده است. خيابان را تاريكي ناشي از دود و گرد و غبار فرا گرفته
بود.
در كنار خانهمان گودالهايي براي ساختمان سازي كنده بودند و هر وقت احتمال حمله
هوایي ميرفت بچههاي برادرم را، به نامهاي «محمد» و «ابراهيم»، كه خردسال بودند
در اين خندق ها پناه ميداديم.
لذا دم در خانه كه رسيدم، ابتدا گودالها را براي يافتن بچه ها نگاه كردم.
دو پسر بچه كه هم قد محمد و ابراهيم بودند را ديدم. مي خواستم صدايشان كنم. متوجه
شدم يك نفر دست آنها را گرفته و سعي دارد آنان را از داخل خندق بالا بكشد. او را
شناختم.
آقاي خالق يگانه از معلمان شهرمان و بچههايش بودند. در آن لحظه بوئي بد مشامم را
آزرد.
يگانه گفت: «به نظرم شيميايي است». تازه پی بردم که تاريكي خيابان بيشتر به دليل
وجود گاز ناشي از انفجار بمب بود!! وحشت سر تا پاي وجودم را فرا گرفت.
حالتي عجيب به من دست داد. نه تنها احساس بلكه گويي به عينيه ميديدم كه به تدريج
رنگ از رويم ميپرد. با خود گفتم همين الان است كه بميرم.
چه، خيال ميكردم همين چند ثانيه بودن در آن فضاي زهر آگين و مسموم منجر به مرگ
ميشود.
با عجله به داخل منزل دويدم. در خانه همه هراسان و سر پا ايستاده بودند. از بد
شانسي عمو زادهام حمزه با خانوادهاش مهمان ما بودند.
برادر بزرگم ابوبكر پرسيد: «شيميايي است.» چكار كنيم؟ وحشت زده جواب دادم: روسري يا
هر تكه پارچه اي را كه دم دست است خيس كنيد و جلوي بيني خود بگيريد. از داخل اتاقي
دو سه تكه پارچه برداشتم و بيرون آمدم. ديدم همه دستپاچه ايستادهاند. عصباني شدم و
داد زدم، چرا هين طور ايستادهايد؟! بايد فورا بيرون برويم. كاظم راديو ساز هم كه
مغازهاش همان نزديكي بود به خانه ما پناه آورده بود. به هر كدام دستمالي دادم كه
خيس كنند و جلو دهان و بيني خود بگيرند. همراه بقيه بيرون رفتم تا هرچه زودتر خود
را به خارج شهر برسانيم.
مادرم را ديدم كه داخل خانه شد تا چادرش را بياورد. دامنش را گرفتم و گفتم: لازم
نيست بهتر است برويم. – بيچاره ی مظلوم از عمق فاجعه خبر نداشت-.
گاز ناشي از انفجار مثل مه غليظي خيابان را فرا گرفته بود.
حمزه به سرعت داخل خانه دويد و با يك كيف دستي برگشت. اعصابم پاك خرد شده بود. با
اين كه ميدانستم بايد حداقل فعاليت را داشت تا تنفس كمتري صورت گيرد و كمتر هواي
آلوده استنشاق گردد. داد زدم:عجله كنيد برويم. كفش و چادر و اين جور چيزها مهم نيست.
همه را داخل ماشين لندور حمزه كه اتفاقاً همان روز خريده بود، جاي داديم. جايي براي
من نمانده بود به ناچار روي سقف سوار شدم.
دستمال بزرگي را كه خيس كرده بودم بر روي سر و رويم كشيده و دستهايم را نيز زير آن
مخفي كردم. ماشين راه افتاد.
از لحظه انفجار تا به حال دقايقي گذشته بود. هواپيما كماكان در آسمان شهر مانور
ميدادند و اين بي سابقه بود. چون قبلاً پس از بمباران فوراً محل را ترك ميكردند.
«احتمالا هدفشان اين بود که افرادی كه به پناهگاهها رفته اند بيرون نيايند،تا گاز
بيشتر اثر نمايد.»
در حالي كه ترس در چشمانم موج ميزد به بقيه گفتم: احتمالا شيميايي شدهام. مثل
اينكه انگشتانم ميسوزد.
مادرم با نگراني مرا نگريست. ابوبكر كه او را هم ترس گرفته بود از من پرسيد:
اثرش چگونه است؟ من هم گوئي گلويم سوزش دارد. جواب دادم: من چيز زيادي نميدانم.
براي چند لحظه تصاوير ناراحت كنندهاي به ذهنم خطور كرد،تصور كردم كه همين الان است؛
هر كدام از ما يكي يكي به زمين افتاده، در حالي كه از شدت درد به خود ميپيچيم و
دست و پا ميزنيم جلو چشم بقيه جان خواهيم داد.- بدون اينكه از دست كسی كاري برآيد-
در آن حالت خاص بيشتر دلم براي مادرم ميسوخت كه با چه حالي دارد مرا مينگرد و
كاري هم از دستش بر نميآيد.
از اين تصورات پشتم ميلرزيد. صداي حمزه كه سعي در تقويت روحيه ما داشت مرا به خود
آورد: بابا چه خبرتان است؟! گاز شيميايي، گاز شيميايي، به خدا چيز مهمي نيست. گور
باباي گاز، كو گاز؟ پس چرا من سوزش، موزشي ندارم؟ بي خودي هم خود و هم ما را نگران
ميكنيد.
پاك خودم را باخته بودم. بارها به خود قبولانده بودم هنگام پيش آمدن حوادث بايد بر
خود مسلط بود و از افكار و اعمال بچه گانه پرهيز كرد، اما حالا از آن همه اراده
خبري نبود. برايم يقين شده بود كه همگي به زودي خواهيم مرد.
با صداي لرزاني كه ترس و دلهره در آن آشكار بود به ابوبكر گفتم: اين نزديكيها يك
چشمه است سعي كنيد آن را پيدا كرده و مرتب سر و صورت خود را بشوييد من برميگردم
شهر، چون احتمال ميدهم شيميايي شدهام، سري به بيمارستان ميزنم.
به سرعت عازم بیمارستان شدم. آنجا بسیار شلوغ بود. مردم داخل محوطه و بيرون آن جمع
شده بودند. طبق معمول عده زيادي از روي كنجكاوي به تماشا آمده بودند.
از درب پائين بيمارستان داخل شدم. آنهايي كه داخل محوطه بودند، سرگردان اين طرف و
آن طرف مي رفتند. – آنجا به همه چيز شبيه بود؛ جز بيمارستان-.
معلوم نبود به كي و كجا بايد مراجعه كرد، اما انتظار ميرفت در آن شرايط استثنايي
حداقل مردم را راهنمائي ميكردند كه چه مراقبت و اقداماتي را با توجه به وضعيت و
شرايط موجود انجام دهند. به سوي چند نفر كه نظامي بودند رفتم و پرسيدم: احتمالا
شيميايي شدهام چكار بايد بكنم؟
- با اشاره به شير آب جواب دادند: «بيا اين شير آب سر و صورتت را بشوی»
دست يكي را كه به گمانم سپاهي بود گرفتم و گفتم:
شيميايي شده ام برايم كاري بكن.
گفت:
- خودِ من هم شيميايي شدهام.
در اين حال جلو آقائي را، كه سه آمپول در دست داشت،گرفتم و بدون توجه به اين كه
آمپولها چه هستند و به چه دري ميخورند از او خواستم يك آمپول هم به من تزريق كند.
او هم بلافاصله تزريق كرد،بدون اينكه ببيند مصدوم شدهام يا نه. من هم در آن لحظات
از دلهره و وحشت شيميايي بودن هر نوع آمپولي را نجات بخش ميدانستم.
آن قدر ساده بودم كه تصور ميكردم مصدوميت شيميايي تنها ممكن است از طريق تنفس پيش
بيايد و براي ممانعت از آن تنها گرفتن دستمالي جلو بيني كافي است.
اعزام به بانه، سقز و تبريز
ساعتي بعد اعزام مصدومين با اتوبوس به شهرهاي ديگر شروع شده بود. هنگامه عجيبي بود.
مصدومين بي خبر و در حالي كه كسي از بستگانشان همراهشان نبود به داخل اتوبوسها
راهنمايي ميشدند.
دقايقي پس از راه افتادن،استفراغها شروع شد. داخل ماشين وضع بسيار غم انگيزي داشت،
هيچ كس متوجه ديگري نبود. هر بار كه حالت تهوع به من دست ميداد شيشه را پايين
كشيده و سرم را از ماشين بيرون ميبردم. اما استفراغي در كار نبود. احتمالا چون
شكمم خالي بود. حالتی که دست ميداد به قدري شديد بود كه هر بار احساس ميكردم، دل
و روده هايم ميخواهند بيرون بريزند.
پيچ و خمهاي متوالي جاده بانه- سردشت هم مرتب ما را داخل ماشين به چپ و راست
ميكوبيد.
بالاخره به بانه رسيديم و فوراً عازم بيمارستان شهر شديم. دقايقي بعد يك «سرم»
برايم كار گذاشتند. دكتري مرا معاينه كرد. شنيدم به دستيارش گفت:
- چهار ميلي ليتر آتروپين تزريق كنيد.
لحظهاي بعد پرستاري آمد و گفت:
به پهلو دراز بكش ميخواهم آمپول بزنم.
او آمپول را يك وجب بالاتر از جاي معمول و در پهلو، جايي كه برايم سابقه نداشت،
تزريق كرد و من پرسيدم:
چرا آن جا؟
به زبان كردي و لهجه سنندجي جواب داد:
- اين آمپولها مهم نيست به كجا تزريق شوند. در جبـههها و هنـگام لـزوم كه نيروها
خودكـار تزريق را انجام ميدهند. آن را گاه در ران يا باسن و يا هر جايي كه برايشان
راحت تر باشد تزريق مينمايند. و در ادامه گفت:
- دو سي سي مانده براي آن يكي پهلويت.
كارش كه تمام شد گفت:
«الان ديگر گاز هيچ كاري نميتواند با تو بكند و خطري متوجه تو نيست».
نميدانم اين گفته چه معجوني بود كه با شنيدنش به عينه احساس كردم دارم خوب ميشوم!.
شايد دليلش اين بود كه در درسهاي سم شناسي دانشكده اسم «آتروپين» را به عنوان يكي
از پادزهرهاي سموم، بسيار شنيده بودم و حالا هم به من آتروپين تزريق شده بود. به هر
حال بدون اغراق ترس و دلهره ها به كلي از دل من رخت بربست. نظري به اطراف انداختم.
به تدريج بر تعداد مصدومين افزوده ميشد. عده اي از همان ابتدا به شدت ناراحت بودند.
آمپول ديگري هم به من تزريق شد. لحظهاي بعد قطره اي كه نميدانم چه نامي داشت در
چشمانم چكاندند با ريختن آن قطره بيناييم هم رفت و من ديگر قادر به ديدن چيزي نبودم.
در اين لحظه فهميدم كه ما را به سقز اعزام ميكنند.
به اتفاق يكي ديگر مرا كشان كشان سوار اتوبوس دم در كردند، چه متوجه شده بودند كه
ديگر چشمانم نميبيند. حالت غريبي داشتم، درست مانند كسي كه براي پرهيز از نور شديد
آفتاب چشمانش را ميبندد، باز كردن چشمانم برايم امري غير ممكن شده بود. سوزش ضعيفي
هم در آنها حس ميكردم كه قابل تحمل بود. اگر چه نميديدم ولي مشخص بود ماشيني كه
مرا سوار آن كردهاند مملو از مصدوم است. به زحمت عقب ماشين جايي براي نشستن پيدا
كردم.
از صندليهاي ماشين خبري نبود. خستگي و كوفتگي زيادي به من دست داده بود. سوزش
چشمانم شدت گرفته بود به طوري كه اعصابم را به هم ريخته بود گويي در آنها گرد و خاك
ريخته بودند. سوزش به حدي بود كه گاهي مثل بقيه ناله سر ميدادم: «چشمانم سوخت كور
شدم قطره بدهيد»
همگي تصور ميكرديم با چكاندن يكي دوقطره چشمانمان بهتر خواهند شد. لذا مرتب
فريادهاي: «قطره، آقا قطره» به گوش ميرسيد. راستي كه آدمي با اين همه توانايي
خداداد، موجود بسيار ضعيفي است. چشم هايي كه ساعتي قبل به خوبي ميديدند يك دفعه از
ديد بيفتد و كسي نتواند كاري بكند.
آقايي كه نميدانم راننده ماشين بود يا كس ديگر در جواب نالههاي ما با خونسردي
جواب ميداد:
الان ميرسيم، آن جا قطره خواهند داد و خوب خواهيد شد.
بالاخره به سقز رسيديم. كمي بعد كسي آمد و گفت:
- پياده شويد.
پياده شديم،اما دقایقی بعد دوباره ما را سوار ماشين ديگري كردند.
مقصد بعدي تبريز بود. صندليهاي اين يكي را هم برداشته بودند. منتهي با اين تفاوت
كه كف ماشين را با تشكهاي ابري پوشانده بودند.
تا سوار شدم دراز كشيدم. فكر ميكردم اگر الان دراز نكشم، شايد بعداً به دليل
انباشتن ماشين از مصدوم امكان آن را نداشته باشم. دوري مسافت تا مقصد همه ذهن و
فكرم را گرفته بود و رنجم ميداد. قبل از حركت در چشمانم همه قطره چكاندند. اما
سوزش شديد همچنان باقي بود. ماشين كه راه افتاد، دايم فكرم اين بود كه اين همه
مسير تا تبريز را چگونه تحمل كنم.
ناله و فريادهاي مصدومين مشخص ميكرد داخل ماشين منظره رقت انگيزي دارد. يك لحظه
آرام و قرار نداشتم. سوزش چشمانم به نهايت رسيده بود.
دلم ميخواست چشمانم را از حدقه در آورند بلكه از دست اين سوزش لعنتي رها شوم.
****
هوا روشن شده بود كه به تبريز رسيديم. آن جا يك سالن سر پوشيده ورزشي بود و ظاهراً
از قبل آن را براي اين گونه موارد آماده كرده بودند. ساعتي بعد مصدومين ديگري را هم
كه تازه رسيده بودند آن جا آوردند. سالن را شلوغي و هياهويي خاص گرفته بود.
از ديگر اعضا خانوادهام خبري نداشتم تا چه برسد به اين كه از ديگران خبر داشته
باشم.
سه يا چهار ساعتي از بودن ما در آن جا ميگذشت. در اين میان چند بار به ما آب ميوه
خصوصاً آب هويج داده بودند.
در چشمان همگي قطره ميريختند. يك بار كه به چشمانم قطره ريختند متوجه شدم تا حدودي
ميتوانم ببينم. با هيجان فرياد كشيدم:
- عبدالله! عبدالله! كجايي؟ چشمانم خوب شدهاند الان كمي ميبينم!
عبدالله، كنار تختم ايستاد و با آهنگي محزون گفت:
- حسين جان مرا نگاه كن، ببينم چه بلايي به سرم آمده است!
صورتش سياه و چشمانش باد كرده بود. گونههايش را پماد سفيدي ماليده بودند. پرسيدم:
- راستي به صورت من هم از اين پماد زدهاند؟
نفهميدم جوابم را داد يا نه. به اطراف نگاه كردم تا تصويري از سالن را در ذهن داشته
باشم. اما چيزي به نظرم نرسيد. سقف را نگريستم كه لااقل ارتفاع و بلندي آن را بدانم
اما بيفايده بود.
يكدفعه متوجه شدم، چشمانم يواش يواش بسته ميشوند و جز تاريكي و سياهي چيزي نبود.
مقداري تلاش كردم و زور زدم بلكه چشمانم را باز نگه دارم، اما بيفايده بود.
افسوس خوردم كاش نام قطرهاي را كه اين بار ريخته بودند ميدانستم تا از مسئوولين
بخواهم دوباره از آن در چشمانم بچكانند. دقايقي بعد براي ما غذا آوردند. غذا را دست
نزدم چون اشتهايي نداشتم.
آقايي با لحني تندگفت: بايد بخوري!
اما مگر به گوش من ميرفت. بار ديگر همان آقا آمد و اصرار كرد كه بايد حتما غذايم
را بخورم. البته بياشتهايي نبود كه اجازه خوردن نميداد. بلكه گلويم به حدي سوزش
داشت كه حتي نوشيدن آب برايم درد آور بود چه رسد به خوردن غذا.
مرا با چهار يا پنج نفر ديگر سوار آمبولانسي كردند. ما را به بيمارستان «هفت تير»
بردند. مرا با حاجي رحمان و سه نفر ديگر در اتاقي جا دادند.
بلافاصله به حمام رفتيم. از حمام كه در آمدم روي تختی که دم در بود دراز كشيدم.
كمي بعد چند نفري براي معاينه آمدند. ملحفه را كه روي خود كشيده بودم، برداشتند.
معاينه تنها شامل وارسي پوست بدنمان بود. كار من كه تمام شد يكي از آنان كه احتمالا
پزشك بود به همكار خود گفت: «اين يكي تاول ندارد.»
چند نفري براي عيادت ما آمده بودند. جاي تعجب بود كه چنين زود ما را يافته بودند.
يكي از همكاران اداري به نام «فتاح حمزه زاده» و عده اي از بستگانم در بين آنها
بودند.
كمي بعد دكتر آمد و پس از معاينهاي مختصر گفت:
- اجازه ندهيد كساني كه به ديدنتان ميآيند، سيگار بكشند زيرا دود سيگار برايتان
بسيار خطرناك است. عدهاي از اهالي تبريز به عيادت ما آمدند، آنان با اين كار و
آوردن آب ميوه و كمپوت نوع دوستي خود را به اثبات رسانيدند. متأسفانه در وضعي نبودم
بتوانم به راحتي با آنان صحبت كنم. از آنان تشكر كردم و گفتم:
- چون احتمال دارد اگر زياد بمانيد آسيبي متوجه شما شود،خواهش ميكنم زودتر برويد.
****
پاسي از شب گذشته بود. صداها فروكش كرده و آمد و شد كم شده بود. اكثر بيماران به
خواب رفته بودند. حدس زدم ساعت حدود 12 شب است. سكوت سنگيني بر اتاق حكمفرما بود و
من سنگيني آن را بر دوش خود احساس ميكردم. يك دفعه احساس عجيبي در من پيدا شد،
احساسي كه وحشتناك مينمود.
آرامش بيمارستان هم بر آن وحشت ميافزود. قادر به بيان آنچه كه پيش آمده بود نيستم.
حالتي چنين كه گويي به سختي نفس ميكشم. در گلويم احساس خفگي ميكردم، مثل اينكه
گلويم مسدود و از كار افتاده بود.
وحشت زده بلند شدم و با مشت محكم به ميز چرخ دار جلو تخت كوبيدم. متوجه شدم نفسم
باز شده است لذا با تمام وجود فرياد كشيدم:
- حاجي رحمان به دادم برس، دارم ميميرم...
نتوانستم ادامه دهم نفسم بند آمد. يعني «دم» بود اما «بازدم» نبود كه حدود 10 الي
20 ثانيه طول ميكشيد. حاجي رحمان كه از خواب پريده بود، هراسان پرسيد:
- چيه؟ چه خبر است؟
- حاجي دارم ميميرم!
- كي ميگه تو ميميري؟! تو كه حالت بهتر از من بود!
- نه اين طور هم نيست. مطمئناً خواهم مرد، ميبيني! نفسم گاه گاه بند ميآيد.
از او خواستم سعي كند، قلم و كاغذي برايم بياورد. چون ميخواستم وصيت نامه بنويسم.
با خونسردي جواب داد:
- مگر ديوانه شدهاي چه خبره! وصيت نامه ميخواهي چكار؟...
شبها براي ما به سختي ميگذشت. خصوصا شب دوم كه از وحشت و دلهره هيچ كس نفسش در
نميآمد. پس از استحمام براي مداوا و كاهش سوزش ميبايست سوختگيها را پماد بمالند
در غير اين صورت سوزش به مراتب شديدتر ميشد.
از صحبتهاي كساني كه داخل اتاق بودند، فهميدم به تهران اعزاممان ميكنند. ياد
مسافرتهاي تهران افتادم كه به دليل مسافت زیاد،برايم خسته كننده بود.
با خود گفتم چطور ميشود؟! با اين وضع، اين همه راه را در ماشين بود، به دكترها
گفتم مرا با هواپيما منتقل كنيد. آنها جواب دادند: تا دو روز ديگر پرواز نداريم.
اما آمبولانسهاي ما بسيار مجهزند هيچ نگران نباش. راحت و سريع شما را ميرسانند.
بالاخره رضايت دادم. با من چند مصدوم ديگر را هم اعزام كردند.
این در حالی بود که از شب هفتم تیر ماه به بعد از خانواده؛ پدر، مادر و برادرانم
هیچ اطلاعی نداشتم و سخت نگران حالشان بودم.
از همراهان ما یكي «افسر ارتش» بود و ديگري بهیاری که از صحبتهايشان فهميدم بسيجي
است. حدود 40 سال سن داشت، اسم و زادگاهش را هم پرسيدم كه متاسفانه هيچ كدام را به
ياد ندارم.
ما در آمبولانسي نشاندند. عثمان كنار من جاي گرفت. كسي ديگر هم جلو ماشين بغل
راننده نشست. آمبولانس دومي پنج سرنشين داشت (دو مصدوم، راننده، كمك پزشك و برادر
افسر) همسر افسر خيلي اصرار داشت او را با شوهرش اعزام كنند كه به دليل نبودن جاي
اضافي موافقت نشد.
ادامه درمان در بيمارستان بقيه الله تهران
ساعت حدود 5 بعدالظهر روز یازدهم تیر بود كه راه افتاديم و احتمالا ساعت 11 شب به
تهران رسيديم.
ماشين مثل شهابي اتوبان را ميپيمود تا اين كه عثمان گفت:
- رسيديم. اين جا ميدان آزادي است.
خدا خدا ميكردم، شانس آورده ما را به يك بيمارستان خوب ببرند. ماشين خيابانها را
با سرعت طي ميكرد. كمي بعد توقف كرديم.
حالم بود بود، اگر به همين شكل ميماندم، خفگي به من دست ميداد.
سرم را به اطراف ميچرخاندم كه شايد تنفسم بهتر شود، اما فايدهاي نداشت.
در اين لحظه غرش هواپيماي مسافربري كه به نظر فرود ميآمد، آن قدر نزديك به گوش
ميرسيد كه حتم دادم بايد در فرودگاه باشيم.
ظاهراً مصدومين اعزامي به تهران را ابتدا به ستادي در فرودگاه ميآوردند، سپس از آن
جا ترتيب انتقال آنان به بيمارستانها داده مي شد.
اين كار مزايايي داشت؛ اولاً با مراجعه به آن ستاد معلوم شد مثلا فلان مصدوم در چه
بيمارستاني بسـتري است و ديگر لازم نـبود براي يافتن وي بيمارستانهاي تهران را
گشت. ديگر اين كه ستاد با اطلاع از ظرفيت پذيرش بيمارستانها عمل ميشد و در نتيجه
بستگان مصدومین، در آن شهر بزرگ و شلوغ براي يافتن بيمارستان سرگردان نميشدند.
آمبولانس پس از دقایقی از فرودگاه خارج شد و حدود نیم ساعت بعد به بیمارستان
رسیدیم.
پس از چند بار اين طرف و آن طرف دويدن بالاخره دربي را كه ميخواستند پيدا كردند.
ما را پياده نموده و با خود بردند. سرم را كمي بالا كشيدم و تابلوي روشني را كه در
آن تاريكي درخشندهتر مينمود، ديدم
«اورژانس بقيه الله».
داخل آسانسور كه شديم حدس زدم بايد بيمارستان مجهزي باشد، چون به راحتي ميشد دو
بيمار را با برانكارد در آن جاي داد. آسانسور ايستاد. ما را در راهرو آن طبقه دم در
اتاقي گذاشتند. صدايي به گوش رسيد:
- اتاق شماره 5 خالي است.
من و افسر مصدوم را در آن اتاق خواباندند. سر انجام پس از چندين شبانه روز ترس و
دلهره نفس راحتي كشيدم، چه قلبم گواهي ميداد كه اين جا با حساب و كتابتر و دارای
پزشکانی متخصص تر است.
در بيمارستان بقيه الله روال كار بدين شكل بود كه مصدومين صبحها پس از خوردن
صبحانه، استحمام ميكردند، سپس به نوبت جهت مداوا به اتاق پانسمان كه بيشتر عنوان
«اتاق مرگ» برازندهاش بود،ميرفتند.
اين برنامه هر روز تا بهبودي مصدوم تكرار ميشد.
سه شنبه 16 تير ماه 1366
از امروز عليرغم اين كه قدرت ديدم خوب نبود، «نوشتن» را شروع كردم. ناهار جوجه
كباب سوپ، ماست و سالاد بود. بر خلاف روزهاي قبل كه تنها مايعات ميخوردم، امروز
توانستم غذايي كامل بخورم. بسيار لذيذ بود. انتظار چنين غذايي نداشتم.
من ديگر در سراشيبي تندرستي و بهبود قرار گرفته بودم. هر بار تنـگي نفس دست ميداد،
از يكي ميخواستم،سينهام را مالش دهد.
امروز به زخمهايم نوعي پماد جديد ماليدند و پس از مداواي معمول روزانه لباس عجيب و
خنده آوري تنم كردند، حولهاي كه با گره زدن روي تنم جا خوش كرده بود.
موقع ناهار اشتهاي فراواني داشتم كه برايم بسيار عجيب مينمود ديوانهوار ميخوردم
حتي مقداري هم ماست اضافي گرفتم. شام هم اين چنين با اشتها صرف شد.
همان طوري كه قبلاً هم گفتهام هيجان و شوق رهايي از بيكسي روزهاي اول چنان ذوق
زدهام كرده بود كه نزديك بود بال در آورده پرواز كنم.
دلم ميخواست دائم صحبت كنم آنچه را اين چند روزه بر سرم آمده بود براي همه بازگو
نمايم و درد دلهايم را بيرون بريزم. بسيار پرحرف و وراج شده بودم تا يكي حالم را
ميپرسيد، از اول تا آخر همه چيز را بازگو ميكردم.
چند بار تذكر دادند كه اين همه صحبت برايت خوب نيست.قول دادم زياد حرف نزنم، اما
مگر شدني بود. ورقه اي به ميزم چسبانيده شده بود كه رويش نوشته بودند «از صحبت با
نامبرده خودداري شود» و من تكه كاغذهايي را تهيه ديده بودم تا در صورت لزوم آنچه
را ميخواستم بگويم، بنويسم.
هرگاه خبر شهادت يكي از مصدومين را ميشنيديم دلهرهاي شديد همه را فرا ميگرفت،
دلهره اين كه؛ سرانجامِ بقيه مصدومين نيز جز اين چيز ديگري نيست منتهي مانده به اين
كه كي نوبت ميرسد.
با رحيم – از همشهر هایم - در اين خصوص صحبت ميكرديم كه آيا سردشت را دوباره مثل
سابق زنده، پرجوش و سر حال خواهيم ديد؟ و آيا شهر دگر بار حيات و زندگي خود را باز
مييابد؟
او به من گفت:چندي قبل ديوارهاي خانهمان را رنگ زدهايم، جاهايي را كه به تعـمير
نـياز داشـت،درست كردهايم، چهها و چهها ... اما افسوس كه اين همه زحمت به هدر
رفت.
- به نظر تو مثل اول خواهد شد؟
در جوابش گفتم:
-زندگي مثل رودي جاريست. اگر شهر ده بار ديگر هم بمباران شود، زندگي در آن ادامه
مييابد. در كتابهاي تاريخ نخواندهاي؟! چه بسیار سلطان ها و حاكمان که بارها مردم
سرزميني را قتل عام كردهاند، چشمه حيات و زندگي را خشكانده اند.
اما زندگي در آن سرزمين دوباره جان گرفته است. درست به مانند طبيعت، زمستان كه به
سر ميآيد چگونه با آب شدن برفها و بارش باران زندگي دوباره جان ميگيرد! و اما
بعد از اين همه فشار و غم و اندوهي كه به آدميان تحميل ميگردد چه عاملي آنها را
دگر بار زنده و اميدوار ميسازد؟
آيا فراموشي است؟ فراموشي آنچه روي داده است و التيام زخمها و دردها، يا اين كه
اين قانون طبيعت است و تا انسانها باشند زندگي و زنده بودن هم ميماند پس بايد
زندگي كرد.
«اعزام به اسپانيا و ادامه درمان»
بعد از ظهر به دنبال تلفني كه صبح شده بود، يكي از دوستانم به نام «كمال آقايي» به
همراه شخصي از «وزارت كشاورزي» به ديدنم آمدند.
از ديدن كمال بسيار خوشحال شدم. او تعريف كرد كه امروز پس از رسيدن به تهران
بيدرنگ به وزارت كشاورزي رفته و آن جا جريان بمباران و مصدوميت يكي از همكارانشان
را - كه من باشم- به همراه چيزهايي ديگر براي مسئولين بازگو و سپس مسئله اعزام به
خارج مرا جهت مداوا با استفاده از امكانا |